بیست و پنج سال، زمانِ کوتاهی برای تماشایِ یک زندگی نیست. در این ربع قرن، از آن روزهای آغازین در سال 1380 در کلاس‌های درسِ دانشگاه بیرجند تا قامتِ امروزِ علم و اندیشه، آنچه بیش از دانشِ آمار در ذهن و جانِ من حک شد، نه فرمول‌ها، که «منش»ِ استادی بود که «بودن» را پیش از «آموختن» تدریس می‌کرد. دکتر غلامرضا محتشمی برزادران برای من، معماری است که تنها به بنایِ علمیِ شاگردانش نمی‌اندیشید؛ او در تمامیِ فراز و فرودهایِ زندگی، آن ترازویِ دقیقی بود که مرزِ میانِ «مصلحت» و «حقیقت» را نشان می‌داد. در ساحتِ ایشان، قانون‌مداری با مهرورزی، و صلابتِ پژوهشی با فروتنیِ انسانی، چنان به هم آمیخته‌اند که تفکیک‌شان ناممکن است. به خاطر می‌آورم روزهایی را که ایشان، نه با گفتار، که با سپردنِ میدان‌هایِ بزرگِ اجرایی -چون برگزاریِ پنجمین سمینار احتمال و فرآیندهای تصادفی، نشریه دانشجویی آمار (ندا) و بسیاری امورات اجرایی دیگر- به دانشجویانِ کارشناسی، به ما یاد دادند که «اعتماد»، بزرگترین داراییِ یک معلم است. ایشان در تمامیِ این سال‌ها، نه تنها برای من استادی راهبر، که پدری دلسوز بودند که در بزنگاه‌هایِ تصمیم، چراغِ راهی شدند تا مسیرِ رشد، هموارتر گردد. امروز، این سطور نه برای ستایشِ مقامِ استادی، که برای پاسداشتِ «انسان‌بودنی» است که در جانِ من و تمامیِ شاگردان‌شان تکثیر شده است. برای ایشان و همراهِ صبور و مهربان‌شان، سرکار خانم محتشمی و فرزندان عزیزشان که می‌دانم سال‌های بسیار سختی داشته‌اند و همواره همراه و پشتیبان هم بودند،از خداوند متعال، آرامشی به وسعتِ قلبی که سال‌ها برای دیگران تپیده است، آرزو دارم. — دکتر محمد خراشادی‌زاده دانشیار گروه آمار دانشگاه بیرجند